تقصیر تو نیست...
ما را از کودکی به جدایی عادت داده اند،
از همان روزی که روی تخته سیاه نوشتند:
خوبها...بدها...
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند.
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...
در این محرّم سرد،
و در این کربلای بی نشان،
در اتاق من،
عطشی ست مرا به گریه های بیصدا
حال که دیگر سقّایی نیست
چند قطره اشک سیرابم کند...
صراط مستقیم من از چشم های تو کج شد
تا پدر
ضالین ِ نمازش را کشیده تر بخواند
برای هدایتِ منی که آویزان ِ موهایت بودم.
بهشت...
جهنم....
برزخ است روزگارم
حالا که نه دست هایِ پدر
اجابت شد
نه دعاهایِ من...
...خیلی دلـــــــــــــــم گرفته...
خوبه...خیلی خوبه.
دیگه کامل باهم غریبه شدیم...
نه اون منو میشناسه نه من اونو...هیچی مؤثر نبو به جز حرف آخرم...خوبه
به قول گفتنی حرف آخر رو بزن و برو...حرف آخر رو زدم و رفت....و منم اصلا ناراحت نیستم...من خیلی
خوشحالم الان...نمیتونی تصور کنی چقـــــــــــــــــــــــــدر...
مگه همیشه خوشحال بودن صرفا با لبخند زدن و شاد بودنه؟؟
گاهی اوقات اشک هم میتونه نشونه ی شادی باشه...هرچند از سر شوق نباشه....
لبخند های تو را می شمرم ، و به آب و درخت و آینه شک می کنم. می دانم همه ی اینها یک توهم پیچده ست.. و تو اینجا نیستی ...
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی
که همه سرد و غریب اند باتو
تک و تنها به تو می اندیشد
دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب
یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند هر کجا هستی به سلامت باش
ودلت همواره محو شادی و تبسم
مهربانم ای خوب
یک نفر هست که باتو تک و تنها باتو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی هارا
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز وپر از آرامش راهی خانه خورشید شوی
وپر از عاطفه و عشق وامید
به شب معجزه و آبی فردا برس
من به همه ی سطرهای که من را به تو نزدیک میکند
می بالم
من به سطرها دلخوشم
و به این سطل های زباله که نامه های نخوانده مرا میخواند
دلخوشم
کاش … کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند …
اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود
دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام …
سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!!
دنیا راببین … بچه بودیم از آسمان باران می آمد ،
بزرگ شده ام از چشمهایمان می آید …
بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند …
بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ،
اما هیچ کسی نمی فهمد …
من بیشتر از این سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم
از خاطرات بچگی ام فقط درخت آلبالویش سرخ مانده،
همه را پاییـــــــــــــــــــز برد،آنچنان که روز میلادم را...
ناراحت نباش
که جاده از من می ریزد
گناه این جیب های سوراخ است
و گیجی شوق سلام کردن به تو
اگر بخواهی
هفتاد بار دیگر هم
جاده را می دزدم...